نظام اسلامی
یه کلیپی از رهبری چند وقت پیش دیده بودم ذهنم را درگیر کرده بود. می گفتند که ما نظام اسلامی داریم ولی دولت اسلامی نداریم. در وهله اول این به ذهنم رسید که شاید منظورشون سیاستمدارها هستند یعنی ما سیاستمدارانی نداریم که اسلامی برخورد کنند. ولی گفتم شاید باید عمیق تر نگاه کنم. شاید ما یک دولت اسلامی نداریم به معنی نداشتن یک ساختار اسلامی. همانطور که باید اقتصاد اسلامی داشته باشیم، آموزش و پرورش اسلامی داشته باشیم، سیستم تولید اسلامی داشته باشیم و جامعهمون ارزش های اسلامی داشته باشه که باقی گزینه ها بتونن به تحقق بپیوندن.
نمیدونم چطوری کلماتی که توی ذهنم هست رو توضیح بدم ولی یه مثال می زنم. مثلا فرض کنید یک جامعه ای داریم به نام ایکس. در این کشور مردم عادت دارن که برای تفریحاشون الکل بنوشن. پس تو توی این کشور کارخانه های تولید الکل درست میشه. اقتصاد میره به سمت تولید الکل، درصدی از هزینه ماهانه افراد صرف الکل میشه، تکنیک های جدیدی به واسطه تولید الکل برای تولید الکل به وجود میاد، بیماری هایی که بخاطر الکل به وجود میان افزایش پیدا میکنه. برای همین پزشکانی که توی اون حوزه هستن نسبت به بقیه درآمد بیشتری دارن، پزشک های اون حوزه بیشتر میشن، تبلیغات برای الکل بیشتر میشه که کشورها الکل بیشتری بفروشن، به تبع معتادهای بیشتری داریم به الکل.
از اون طرف یک جامعه دیگری رو داریم که به جای الکل چای مینوشن و همین اتفاق در رابطه با چای میفته. یعنی ارزش ها و عادت های یک جامعه، درصدی از اقتصاد اون کشور رو حول محور یک موضوع تغییر میده.
یا مثلا به خودم فکر می کردم که آیا نگرش مردم یک جامعه به جونی که نشون میدن، در سلاحی که در زمان باستان انتخاب می کردن متفاوت بود؟ یعنی شاید مردمی که به قول معروف نظاممندتر بودند و به نبردهای گروهی عادت داشتند از نیزه استفاده می کردن، شاید از کمان استفاده می کردن. یعنی دوست داشتم بدونم این ارزش ها تاثیرشون روی انتخاب سلاح ها چیه و مثل این که تاثیرهایی هم داره.
حالا آیا نظام اسلامی داریم مثلا در آموزش و پرورش؟ واضحا هدف از یک نظام ساختارمند رسیدن به یک هدفیه. و وقتی که اون هدف اسلامی باشه و روش رسیدن به اون اسلامی باشه، اون موقع ما می گیم ما یک مثلا نظام آموزش و پرورش اسلامی داریم. ولی آیا مثلا ما تو ایران نشستیم راجع به این فکر کنیم که سال های تحصیل ما درسته؟ مثلا دوازده سال باید باشه؟ شاید یه عدد دیگری باشه، شاید عدد بهینه دیگری باشه. همونطور که ما علت به وجود اومدن این سیستم آموزش جهانی رو میدونیم. والا در حد سواد خودم میدونم که این کارخونه ها دانش آموز میخواستن، کارگر تحصیل کرده میخواستن برای همین این سیستم تحصیلی رو درست کردن. همونطور که برای همین دلیل بود که به خانم ها حق مالکیت دادن که برن توی کارخونه کار کنن. یعنی خوب، این سیستم با این جزئیات توسط اون ها برای اهداف خودشون طراحی شده. منظورم این نیست که سیستمی که در حال حاضر داریم لزوما غلطه، ولی شاید باید بازبینی ش بکنیم از بیخ و برای نیازهای خودمون بومی سازی ش بکنیم. سخته به نظرم، یه کار دانشگاهیه. و این توی حوزه های مختلف جواب میده، توی ساختار اجتماعی، توی ساختار شهرها.
مثلا من چیز جالبی می خوندم یه جا می خوندم که قدیم اقتصاد یک شهر در یک جامعه اسلامی حول محور مسجد می چرخید. مسجد رو ممکن بود بذارن وسط شهر، توده مردم به سمت مسجد حرکت کنند نمازشون رو بخونن و وقتی که از مسجد به خونه می رن توی راه خرید کنند. برای همین اطراف مسجد یک بازاری تشکیل می شد و نون مردم، اقتصاد مردم و بازاریان به اون مسجده گره خورده بود. یعنی اقتصاد جامعه در اون زمان به صورت اسلامی داره خرج میشه و این ریشه های اسلام رو توی جامعه عمیق تر میکنه. ولی به نظرم ما در رابطه با خیلی از مسائل این طور فکر نکردیم.
یه مثال جالبی هم از این به ذهنم رسید اونم در رابطه با فوتبال بود. تا جایی که من میدونم این فوتبال یکی از روش ها و ابزارهای انگلیس برای صادرات فرهنگیش بود. روش ساده ای بود، ورزش ساده ای بود و احتمالا طرفدار زیادی جذب می کرد. ولی انگار که با فوتبال علاوه بر فرهنگ انگلیسی، خود زبان انگلیسی هم میره جلو. بعد ممکن بود کالاهای انگلیسی هم همراهش بره. یعنی صادرات فرهنگ نه فقط به فرهنگ، بلکه به گسترش اقتصاد انگلیس هم کمک می کرد. اصلا از مهمترین دلایل گسترش قلمروی انگلیس همین اقتصاد بود.
حالا ما اگر این کالاهای مصرفی، این ورزش های مصرفی، این محتوای مصرفی از فیلم و سریال و آهنگ بگیر تا باقی وسایلی که ممکنه مصرف کنیم رو استفاده کنیم، معمولا این وسایل مطابق با جامعه اونها ساخته شده. وقتی این جور وسایل وارد جامعه ما می شن، مثل اون داستان الکل و چای شروع می کنن جامعه رو مطابق خودشون وفق دادن. دارم نمیگم واردات کار بدیه، دارم میگم این تبادلات فرهنگ، این بده بستان فرهنگی، بعضا باعث خُرده شدن محتوای فرهنگی ما میشه.
مثلا یک جوان ایرانی که از نسل ما هم هست، معمولا در یک جامعه مثلا مسلمان رشد کرده ولی با فیلم های اونها، با موسیقی های اونها… احتمالا تعداد آدم هایی که در فیلم و سریال دیده از تعداد آدم هایی که تو خیابون های شهر خودش دیده بیشتره. پس این فرد چطور می تونه ارزش های اسلامی داشته باشه وقتی که نفس هاش رو در این کشور ولی ذهنش در یک جای دیگه بوده؟ واضحا تمایلات دیگری داره که این تمایلات دیگه اسلامی نیستند. اون موقع به ما به چشم آدمی نگاه می کنه که داریم آزادیش رو ازش می گیریم. چون مفهوم آزادی رو ما براش تعریف نکردیم. افراد دیگری براش تعریف کردند که کیلومترها از ما فاصله دارند.
ببین، اینجا یه نکتهی دیگه هم هست که داره برام روشن میشه. اینکه ما فقط با یه «تهاجم فرهنگی» ساده روبرو نیستیم. قضیه عمیقتر از اونه. انگار یه نظام ارزشیِ موازی داره از طریق همون کالاها، فیلمها، ورزشها و حتی سبک خرید کردن، توی ذهن و زندگی روزمرهی ما جایگزین میشه. بدون اینکه ما بفهمیم. مثلاً خودِ «لذت بردن» رو یه جوری به ما یاد دادن که انگار فقط توی همون قالبهای غربی ممکنه. یعنی اگر یه نوجوان حس کنه که «خوشگذرونی واقعی» اون چیزیه که تو سریالهای ترکی یا آمریکایی میبینه، دیگه نمیشه بهش گفت بیا توی مسجد یا هیئت یه جور دیگه شاد باش. چون براش تصویر شادی رو قبلاً ساختهاند.
این منو میرسونه به یه نتیجهی تلخ اما مهم: تا وقتی ما برای هر نیاز انسانیشان – شادی، هیجان، آرامش، افتخار، عشق – بستهی فرهنگی مستقل و جذابِ خودمون رو نداشته باشیم، هر حرف درست و اسلامیای هم بزنیم، به گوششان نمینشینه. نه به خاطر اینکه لجبازند، به خاطر اینکه اصلاً گوشِ ذهنیشان با موج دیگهای کوک شده.
حالا برگردم به حرف اول که رهبری گفتند «نظام اسلامی داریم، دولت اسلامی نداریم». به نظرم الان دارم میفهمم چی میخواستند بگن. یه نتیجهگیری دیگه هم برام روشن شده: انگار ما توی سطح کلان نظام موفق بودیم. قانون اساسی داریم، رهبری داریم، اصول کلی انقلاب رو داریم. اما در سطح میانی و خرد – یعنی اون چیزی که بهش میگن ساختار دولت، اقتصاد، شهرسازی، آموزش، تولید، مد و لباس، رسانه، ورزش و حتی معماری خونهها – هنوز کار نکردیم. یعنی ما توی سطح کلان، چارچوب رو درست گذاشتیم ولی وقتی میرسه به اینکه این چارچوب باید توی زندگی روزمره مردم اجرا بشه، خبری از اون طراحی اسلامی نیست.
بذار واضحتر بگم. ما یه قانون اساسی داریم که میگه اقتصاد باید اسلامی باشه، ولی بانکداریمون هنون رنگ و بوی ربا داره. میگیم آموزش و پرورش باید اسلامی باشه، ولی نظام درسیمون همون کپی بیست سال پیش اروپاست با یه کم عربی و دین اضافه. میگیم شهر باید اسلامی باشه، ولی داریم شهرهایی میسازیم مثل کرج و پردیس که نه مسجد جامعی توشون هست، نه بازار محلی، نه پیادهراهی که مردم موقع برگشتن از مسجد بتونن خرید کنن. اقتصاد حول پاساژهای سرد و برجهای جداجدا میچرخه، نه حول مسجد و محله. یعنی ما نظام اسلامی داریم، اما دولت به معنای واقعی دولت اسلامی نداریم. دولت به معنی همون ساختارهای اجرایی و عمرانی و اقتصادی که باید ذهن و زندگی مردم رو به سمت ارزشهای اسلامی شکل بده.
و این خیلی مهمه، چون فاصلهی بین نظام و جامعه رو همون کالاها و فرهنگهای وارداتی پر میکنن. با دست خودمون. ما قانون داریم ولی ساختار نداریم. کلاننظام ایستاده ولی زیرساختهای میانی شُل و لرزونن. اگه واقعاً ساختار داشتیم، دیگه نیاز نبود مدام بگیم «مراقب تهاجم فرهنگی باشید». چون خودِ ساختار، مثل همون مسجد توی شهر قدیم، بود و نبودِ جامعه رو مشخص میکرد.
راستش یه وقتایی دلم میخواد یه آدم ساده از یه نسل قبل را بیارم بذارم توی جامعهی امروز خودمون. مثلاً یه آدم پنجاه سال پیش. ببینم چی فکر میکنه؟ احتمالاً میگه اینجا همون جایی است که ما ساختیم؟ یا میگه چه غریبگی؟ شاید جوابش همون باشه که دارم بهش میرسم: ما بین «نظام» و «جامعه» فاصله انداختیم. نظام ایستاده ولی جامعه و ساختارهای میانیاش رها شده. و این فاصله را همین کالاها و فرهنگهای وارداتی دارند پر میکنند،
منظورم نهی واردات و تبادل فرهنگی نیست بلکه بازطراحی بنیادین بر اساس اهداف هست
همونطور که بالاتر گفتم مثلا آیا سال های تحصیل باید دوازده سال باشه؟ تفکیک رشته ها به چه صورت باشه و کی و بر چه اساسی دانشآموز هارو تفکیک کنیم؟چه مطالبی و با چه ترتیبی و با چه عمقی باید تدریس بشه؟ایا معماری مدارس ما مناسب تحصیل هست؟سیستم ارزشیابی ما واقعا ارزشیابی میکنه؟و....
و این باز طراحی خودش نیازمند هم درک عمیق از ارزش ها و مفاهیم و اهداف اسلامی هست هم درک عمیق از سیستمی که باقی کشور توسعه یافته در حوزه مربوطه بهش فکر کردن و اجرا کردن.